تبليغاتX
.

دیشب که تو از مهر به بام آمده بودی

این روزها در شنیدن آهنگ های افغانستانی خیلی افراط میکنم. وقت و ناوقت، صبح و شام، بالا و پایین همه جا و همه وقت استادان دیار خرابات را به کنارم میخوانم تا برایم از دلتنگی های شان که دلتنگی های من اند، بگویند. صدای استادانی چون سرآهنگ و رحیم بخش، احمد ولی و نینواز وقتی با نوای سی تار ، تبله ، هارمونیه و رباب می آمیزد غوغایی برپا میکند در دلم. خواستم یکی از این آهنگها را با شما شریک نمایم. اگر فرصتی داشتید گوشی به آن دهید. 

 

 

راستی خواننده ی این آهنگ مهدی حسن یک هنرمند پاکستانی و شعر از امیرخسرو دهلوی است. البته خود آهنگ در اصل برخاسته از دیار خرابات شهر کابل است. 

 

 

+ نوشته شده در Mon 9 Nov 2009ساعت 7:55 قبل از ظهر توسط علی |

شعر

 


این روزها

از همه چیز می ترسم:

از کابوس های ندیده ی شبهایم،

از سفر در پسته زار های مشکوک،

از خودم

و از تو که صدای مان را به زنجیر دوخته اند.

 

نفسم میگیرد

وقتی  هوای ملال آور این شهر  را

با ننگ تمام فرو میبرم.

زبانم بند می آید.

 

بیا

و  دست هایت را

که کوهی از وطن است

بسپار

بر شانه هایم

تا شاید فراموش کنم

خواب چندین ساله ی آوارگی را.

 

دوریم از هم.

چقدر دور!

باید یکی شویم.

اما:

همین مورچه های سرگردان میدانند

که رویاهای کوچک من و تو

به خواب های بلند خدا نمیرسد.

 

ما،

ساکنان هزار ساله ی "کندی پشتیم"

ما،

برده های بی اصل و نسب "بکواییم"

که مرگ

این یاور کم پیدا

گرسنگی را نیز از یاد مان برده است.

 

آری!!

تویی که گناه چشمهایت

منم که همین سادگی ام

هر صبح مجاهدی را

به باغ های بهشت میکشد،

درست در آغوش هم تباران تو.

 

تو انتحار شدی

آخ !

میدانم

و خیابان های عاشق

قسمت کرده بودند بین هم

لبانت را

و گونه هایت را.

 

تو رفتی

من نیز روزی انتحار خواهم شد.

و کسی دیگر

 به دستهایم

که بوی خون میدهند

فکر نخواهد کرد.

 

+ نوشته شده در Sun 1 Nov 2009ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط علی |

همایش ادبی فرهنگی حدیث نی

دوستان سلام.

نمیخواهم زیاد درد سر تان بدهم. فقط میخواهم بگویم که همایش ادبی فرهنگی حدیث نی با موفقیت غیر قابل باور در شهر سیدنی برگزار شد. در این همایش شاعران، نویسندگان و هنرمندان چیره دست از دو کشور افغانستان و ایران شرکت داشتند. لازم میدانم از همه ی دوستانی که ما را در راه اندازی این همایش همکاری نمودند به ویژه دوستان در دری که از شهر ادیلید آمده بودند، سپاسگذاری نمایم.

هم اکنون فقط با گذاشتن چند تا عکس از این همایش بسنده میکنم و گذاشتن گزارشی مفصل را میگذارم به فرصتی دیگر.

 استاد اشکبار

 

راضیه علی

 

نمایشنامه

 

علیزاده

 

علی عظیمی

 

 

 

+ نوشته شده در Mon 5 Oct 2009ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط علی |

مشق کدام دمکراسی؟ انتخابات افغانستان، قرائتی جدید از دمکراسی

در این جهان هستی ما هرروز به قرائت های جدیدی از مقوله های مهم و سازنده ی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بر میخوریم که در این میان و به خصوص در جامعه ی ما همین واژه ی دمکراسی یکی از جنجالی ترین و پر سر و صداترین این مقوله هاست. دمکراسی که در اصل زاییده ی وسعت و عمق بینش فکری و عقلایی یک جامعه است، به تدریج در یک جامعه راهش را باز کرده و با گذشت زمان رشد مینماید تا اینکه بعد از مدتی طولانی اعتماد و باور جامعه را نسبت به موثریت و مفیدیت اش در جامعه تثبیت میکند. اینجاست که دیگر پایه های دمکراسی در آن جامعه تزلزل ناپذیر است و هیچ قدرتی و هیولایی نمیتواند این نعمت تثبیت شده را از مردم بگیرد.

اما در این میان، جامعه ی افغانستانی ما تافته ی جدابافته ای است که متاسفانه تا به یادم می آید جبر زمان این فرصت را نداده است تا دمکراسی را آنچنانی که میبایست، ترویج کند و از مزایای آن برخوردار شود. زمانی میخواستند دمکراسی را یک شبه و با زور در جامعه ی ما پیاده کنند و زمانی هم که ما توانایی طبیعی هضم دمکراسی را پیدا کردیم، دیگر سفره را برچیدند و آن را شرک پنداشنتد. اگر کسی هم سخن از دمکراسی بر زبان راند، زبانش را بریدند و مرتد و لعین اش خواندند.

چند سالی میشود که باز هم کلمه ی دمکراسی در میان جامعه سر زبانها افتاده است. یکی دمکراسی را نمایش فلم های هندی در تلویزیون ها میداند. یکی دمکراسی را در پیدا نمودن لقمه نانی حلال و بدور از هرگونه نابسامانی و توهین و تهمت و دروغ میجوید و یکی هم اصلا به دمکراسی به دیده ی شک و تردید مینگرد و با کنایه میگوید " آواز دهل از دور خوشنماست".

اما در این میان بیاییم نظری بیاندازیم به تعریف دمکراسی از دیدگاه بانی و پشتیبان این مقوله در کشور یعنی دولت و جامعه ی جهانی و بدانیم که آنها چه تعریفی از این مقوله دارند. آیا میتوان برداشت دیگری داشت و سوالهای دیگر.

به نظر من برای اینکه ما بتوانیم به تعریف دقیق دمکراسی از دیدگاه دولت نایل شویم باید مرور کوتاهی داشته باشیم بر کارکردهای دولت به اصطلاح منتخب که دمکراسی و آزادی شعار اش بود و افتخار اش.

در قدم نخست و با نگاهی گذرا به کارنامه ی وزارت اطلاعات و فرهنگ در چند سال اخیر به این نتیجه میرسیم که سرنوشت این نهاد دولتی نسبت به سایر نهاد ها با دمکراسی ستیزی عمیق تری گره خورده است. بازداشت و محاکمه های بدون دلیل خبرنگاران و فعالان فرهنگی و فارسی ستیزی این اداره از دو مورد بسیار واضح و آشکار نقض قوانین آزادیخواهانه ی یک جامعه است.

برعلاوه، تصویب سفارشی قانون احوال شخصیه ی شیعیان که در آن نقض صریح قانون دیده میشد، یکی دیگر از مواردی بود که پابندی دولت نسبت به قوانین بین المللی را زیر سوال قرار داد.

با این همه نقیضه ها و پایمال کردنها باز هم دیدیم که دولت از دادن شعار دمکراسی و آزادی در کشور باز نایستاد و بر عکس مهر تایید بر پیشانی اش حک کرد خود را بزرگترین حامی و بانی این مقوله دانست...

اما در این میان متاسفانه نیروهای خارجی نیز دست به تحریف گسترده ی دمکراسی در افغانستان زده است تا جاییکه امروزه توده ی مردم ما دمکراسی از دیدگاه غرب را آله و ابزاری بیش نمیداند که از آن برای موجه ساختن فعالیت های غیر انسانی شان و هم فریب دادن مردم استفاده میشود. البته نه تنها توده ی مردم که حتی اقشار  دیگری از جامعه نیز بدین باور رسیده اند که دمکراسی هیچگاهی نمیتواند برای افغانستان مفید و سازنده باشد بلکه برعکس، برای مردم تباهی و دربدری و آوارگی به ارمغان می آورد. به طور مثال چند روز پیش شماری از اعضای مجلس سنای افغانستان از جمله آقای مجددی رییس مجلس سنا در روز بزرگداشت از روز جهانی دموکراسی، آن را مغایر قوانین اسلامی خوانده و از آن انتقاد کردند..

اگر از همه ی این حرفها بگذریم و نظر اجمالی ای داشته باشیم به انتخابات امسال، دیگر همه چیز برای ما روشن میشود. هم تعریف سرنوشت یک انسان افغانستانی و هم تعریف آزادی و دمکراسی از دیدگاه دولت فعلی و حامیان خارجی اش. 

مردم خسته از جنگ و انتحار امسال بار دیگر به پای صندوق های رای ریختند تا بتوانند با رای شان که تنها سلاح قانونی و مشروع شان است، علیه خودکامگی اربابان شان اعتراض کنند. مردمی که آرای شان در دور نخست انتخابات قربانی فریب ها و دروغ پردازی ها شده بودند، نمیخواستند بار دیگر فریب بخورند بلکه خواستند یکبار دیگر بخت شان را در تراوزی انتخابات که نشان دولت مشروع و دمکراتیک هست، بیازمایند و یا اینکه به اصطلاح خوبتر، دمکراسی را در تاریخ کشور شان مشق کنند.  نمیدانم با این شرایطی که اکنون در کشور حاکم است، ما داریم از کدام دمکراسی سخن میگوییم؟  و از همه مهمتر با برگزاری این انتخابات ما داریم کدام دمکراسی را مشق میکنیم؟ یا شاید در کشور ما سخن از قرائتی جدید و به روز شده ی دمکراسی در میان هست که من از آن چیزی نمیدانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟


دوستان عزیز!

خبر دیگر اینکه به شب برگزاری همایش ادبی فرهنگی "حدیث نی" دو هفته ای بیش نمانده است. همانطوریکه در یکی از پست های قبلی ام نوشته بودم، این همایش در شهر سیدنی و به مناسبت سالروز تولد حضرت مولانا برگزار میشود. در این همایش شاعران ، نویسندگان و هنرمندان مشهور پارسی گو از سراسر استرالیا شرکت خواهند نمود. پس اگر در استرالیا و به ویژه در سیدنی هستید، این فرصت را از دست ندهید و در محفل دوستانه ی ما شرکت نمایید.

+ نوشته شده در Wed 16 Sep 2009ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط علی |

همایش ادبی فرهنگی حدیث نی

+ نوشته شده در Mon 14 Sep 2009ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط علی |

فصل دیگر

فصل دیگر

 

می آیم

به سرعت یک شایعه،

به تنهایی "اولورو". (۱)

 

می آیم.

تمام فاصله هارا ،

تا تصادف نا خواسته ی دو لب وحشی.

تا عبور از مرز طولانی دو پیراهن،

تا گم شدن در غبار تاکستانهای دلتنگ.

جایی که عشق و گناه با هم میرویند،

بزرگ میشوند،

و شاید هم

رفیق آدمی که تنهایی را میفهمد.

 

میخواهم

به دوری نیندیشم.

به برقع،

به هواپیما،

به ازادي،

به "خدا":

             به چیزهایی که ترا از من میدزدد.

 

میخواهم فقط به تو فکر کنم.

به زاویه ی کوچک چشمانت

که از "دمکراسی" میترسد.

به انحنای عمیق لبانت

که شرم دارد

که از تکرار پیهم "عشق".

 

میخواهم 

تا فرصتی هست کمی به خودم فکر کنم.

به سر و صورت ام برسم.

دوست دارم موهایم را

برای اولین بار به سبک اشعه ی خورشید شانه زنم.

و در یکی از این روزها

سر راهت بیاستم

و تلافی کنم لبخند های را

که از تو بدهکارم.

 

می آیم

تا تمدید کنم

واژه ی زندگی را در آغاز فصل دیگر

                               و عشق دیگر.

 

پا نوشت:

۱: اولورو : صخره ی بزرگ سرخ فام در وسط قاره ی استرالیا.

+ نوشته شده در Sat 29 Aug 2009ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط علی |

ترفند های جدید

خوبان سلام.

میخواستم تحلیل مفصلی داشته باشم از چون و چراهای دور دوم انتخابات در افغانستان که قرار است هفته ی بعدی در کشور برگزار شود، ولی متاسفانه مصروفیت های درسی امانم نمیدهد. پس همین مطلب کوچک را از من بپذیرید:

 

 

با اصطلاح "تکامل تدریجی" یا همان Evolution از قبل آشنا بودم و آن اینکه با گذشت زمان و بنابر مقتضیات و جو جدید همه چیز دچار تحول میشوند تا از این طریق بتوانند از گزند حوادث و تغییرات در محیط اش در امان بوده و برای مدت بیشتری زنده بمانند. این مقدمه را گفتم تا در بیان اصل مطلب مرا یاری رساند.

 

 

در این روزها آنچه که بیشتر میبینم و میشنوم تب و تاب انتخاباتی در افغانستان است و استفاده از شیوه های جدیدی برای جلب حمایت توده مردم به نفع کاندید خاصی. دور نمیرویم. در همین جاغوری خود مان هفته گذشته روزهای شلوغی را پشت سرگذشتاند و طبیعت خاک آلود آن بار دیگرمیدان هنر نمایی کاندیدان محترم ریاست جمهوری و معاونین آنها شده بود. اما سخن اینجاست که در افغانستان شیوه های تبلیغاتی هم دچار تحولات زیادی شده است. یا به اصطلاح "تکامل" نموده است. و آنهم نه تدریجی که کاملاً نمایی. البته تکامل خود یک مقوله ی خوب و مثبتی است ولی هدف من از استفاده این کلمه خوبی یا زشتی آن نیست بلکه روند تغییری است که از این کلمه استنباط میشود. برگردیم سر اصل مطلب و آن اینکه این بار در جاغوری تغییر فاحشی در شیوه تبلیغات و مبارزات انتخاباتی به چشم میخورد که در اولین دور انتخابات ریاست جمهوری از آن خبری نبود و یا هم اگر بود تنها و تنها افراد خاصی از نعمت آن برخودار بوده و از چشم توده مردم بدور نگهداشته شدو بود. ولی با آن هم در اولین انتخابات ریاست جمهوری همه ی اقشار مردم با امید زیادی به پای صندوق های رای رفتند. یعنی اینکه هیچگونه عاملی غیر از مسولیت پذیری در پس شرکت انبوهی از مردم در انتخابات نبود. همان چند پارچه کاغذ رنگی کافی بود تا همه مردم را به پای صندوقهای رای دهی بکشانند.

 

 

اما این بار قضیه فرق میکنند. بیشتری از مردم تصمیم ندارند رای بدهند. یا بهتر اینکه نمیخواهند با رای شان بازی شود. چونکه مردم از سرنوشت رای شان در انتخابات قبلی کاملا آگاه اند. میبینیم که در طول همین چند سال اخیر هیچگونه تغییری در زندگی مردم رونما نشده است و مردم ازکارکردهای حکومت کرزی در طی چند سال اخیر دل خوشی ندارند. بنابر همین دلایل است که هریک از کاندیدان محترم برای کشاندن مردم در پای صندوقهای انتخابات به نفع خود شان از روش های جدیدی استفاده میکنند که برابر با مقتضیات این زمان باشد. و آنهم خیلی ساده و آسان.  اولا اینکه لحظه ی کف دهان باد میکنند و وعده های بزرگی به مردم میدهند تا آنها را معتقد کنند که شایسته ترین کاندیدا ها اند. بعداً هم برای تثبیت ادعاهای تو خالی شان همه را به سوی هتل ها و رستوران ها سوق میدهند تا برای مردم نشان داده باشند که نه تنها مرد لاف زدن اند که مرد عمل نیز هستند. 

 

+ نوشته شده در Sun 16 Aug 2009ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط علی |

فراخوان همایش فرهنگی ادبی "حدیث نی"

فراخوان همایش فرهنگی ادبی "حدیث نی"

          به مناسبت سالروز تولد خداوندگار بلخ حضرت مولانا جلال الدین محمد   بلخی قرار است جمعی از فرهنگیان از شخصیت ادبی و فرهنگی  این عاشق جان باخته  طی گرد همای در شهر سیدنی تجلیل نمایند. بدينوسيله از كليه فرهیختگان و دوستان علاقه مند خواهش میشود تا با فرستادن آثار، تحقیقات و پژوهش های شان اعم از کتبی، صوتی و تصویری ما را در راستای برگزاری هر چه با شکوه تر این برنامه همکاری نمایند.

 

  محورهای همایش:

1: شاخصه های هویت انسانی از دیدگاه مولانا

2: دیدگاه مولانا در باره عشق

3: مولانا و جهان امروز

4: جایگاه مولانا در اندیشه ی جهان غرب

5: مولانا و روشنفکری

6: سیری در آثار مولانا

7: نقش و جایگاه مولانا در زبان و ادبیات فارسی دری

8: مولانا و تجربه ی مهاجرت

 

            اهداف همایش

Ø      آشنایی جامعه با زوایای مختلف زندگی ادبی و فرهنگی حضرت مولانا

Ø   ایجاد بستر مناسب جهت ارتباط، تعامل و انتقال اندیشه های ادیبان و متفکرین در باره مولانا

Ø   ترویج، گسترش و تقویت فرهنگ و ادبیات زبان فارسی در جامعه ی استرالیا

Ø      ترویج فرهنگ برگزاری فعالیت‌های ادبی و فرهنگی در جامعه ی مهاجرین.

 

      بخش‌های همآیش:

مقاله، شعر، داستان کوتاه، سخنرانی، عکس، کاریکاتور، فلم ...

 حمایت کننده: Fairfield MRC

زمان برگزاری همایش: 3 ماه اکتبر سال 2009

نشانی همایش بعداً اعلان میگردد.

 علاقمندان محترم جهت كسب اطلاعات بيشتر مي توانند باتلفن 97270477 با آقای کریم حکمت و با شماره ی 0403736011  یا آدرس الکترونیکی ali_au89@yahoo.com با علی عظیمی مسئول برگزاری برنامه در تماس شوند. در ضمن دوستان میتوانند از وبلاگ ویژه  این همایش نیز دیدن نمایند. www.panjaraa.blogfa.com

 لازم به یادآوری است کسانی که خواهان سهم گیری در برنامه هستند باید حد اکثر تا دهم ماه سپتمبر ما را در جریان بگذارند

+ نوشته شده در Tue 11 Aug 2009ساعت 5:49 بعد از ظهر توسط علی |

استرالیایی بودن یعنی چه؟

دوستان سلام!


سر از این روز به بعد من دیگر نه تنها یک افغانستانی ام که استرالیایی نیز هستم. امشب ساعت هفت بود که مدرک تابعیت ام را طی محفلی در سالن شهری "اوبرن" به من اعطا کردند. البته نه به این سادگی که شما شاید فکر میکنید. بلکه از من کلی تعهد گرفتند و سوگند ام دادند که یک استرالیایی خوب باشم و به تمام قوانین و ارزشهای این کشور متعهد و پابند. در ضمن اینکه از من خواستند تا فرهنگ٬ زبان و مذهب ام را نه اینکه فراموش٬ که با سایر شهروندان استرالیایی شریک نمایم ٬ افکار٬ اندیشه ها و عقاید همه را محترم بشمارم. بعد از این یک آدم مسول باشم. نه تنها در قبال سرنوشت خود که در قبال سرنوشت همه ساکنین این سرزمین٬ در قبال آب و خاک و جنگل و درخت و ... این سرزمین پهناور.



درحقیقت٬ شخصا برای خودم مسوءل بودن نه تنها منوط به داشتن تابعیت هست بلکه یک وظیفه و فریضه انسانی است که باید در هر جامعه ی و در هر شرایطی به آن بیاندیشم و به اندازه توان ام گامی در این راه بردارم. گامی هرچند کوچک. چون معتقدم که پیشرفت و تکامل و گذار از یک جامعه منفعل به یک جامعه کارآ٬ متمدن و پر تحرک زاییده ی همین مسئولیت پذیری شهروندان است و بس.


داشتن تابعیت استرالیایی مزایایی زیادی دارد که یک شخص با ویزای دایمی از آن برخوردار نیست. مثلا منی که دیگر تابعیت استرالیایی دارم میتوانم در انتخابات شرکت کنم. رای بدهم. کاندید پستی در ادارات دولتی بشوم و هم در صورت مسافرت به خارج از کشور از حمایت همه جانبه دولت استرالیا برخوردار شوم...

 

اکنون بر من است تا این همه خوبی ها و نیکی های را که این سرزمین به من بخشیده اند٬ پاس بدارم. آدم خوب و مفیدی در جامعه باشم. همه را درک کنم. بیشتر از پیش به جامعه ام بیاندیشم و به تک تک  اعضای آن. چشم دارم که کسان دیگر نیز مرا در این راه همکار و همگام خواهد بود. راهی که به روشنگری و زیبایی و تحمل و عمل خواهد انجامید.


+ نوشته شده در Fri 24 Jul 2009ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط علی |

دیدار یاران

ساعت هفت صبح است. هواپیما تازه اوج گرفته است و دارد دل ابرها و بادهای زمستانی را می دَرَد. به پایین نگاهی می کنم. چیزی مشخصی به چشم نمیخورد. شهر تاریک است و فقط چراغهای خیابانها و ساختمانها را میبینم که از شهر ادیلاید چیزی شبیه به آسمانی ساخته است پر از ستاره های ریز و درشت. گاهی چیده در کنار هم با نظم و ردیف زیبایی.

.

 

سخن اینجاست که  میخواهم دوباره  برگردم به شهر سیدنی. قرار است سر از این هفته درسهای دانشگاه آغاز شود و من باید دوباره همان مسیر خانه تا دانشکاه را تا پنج ماه دیگر بطور منظم بیایم و بروم.

 

طی این سه هفته ی که در شهر ادیلاید بودم، به راحتی میتوانم ادعا کنم که از بهترین روزهای من در این دو سال اقامت در استرالیا بود. در این مدت هرچند کوتاه، اتفاقات زیادی افتاد که همه اش شخصا برای خودم بس زیبا و به یاد ماندنی بود. دیدن دوباره اعضای فامیل و دوستان دور و نزدیک و آشنایی با دوستان جدید خیلی خوشایند بود و مبارک.

 

در اولین روزهای اقامتم در ادیلاید قرار شد خانم پاکرو را ملاقات نمایم. خانم پاکرو سال قبل معلم زبان فارسی ام بود. او معلمی آگاه و با تجربه و خوش برخوردی است. او منحیث یک معلم همیشه میخواهد که شاگردان اش سهم فعالی در برون رفت جامعه از نابسامانی ها و دربدری های داشته باشند. لذا او میکوشد که با نمایش فلم های مستند و طرح مسایل روز در کلاس، شاگردانش را متوجه این نابسامانیهای روز افزون در جوامعی چون افغانستان و ایران کنند.

 

از قضا آنروز در کلاس برنامه از این قرار بود تا همه باهم فیلم مستندی را در باره ستاره افغان که قبلا هم در تلویزیون اس بی اس نمایش داده شده بود، ببینیم. دیدن این فلم زمینه ساز خوبی شد برای بحث و مناظره بین شاگردان در ارتباط به برگزاری چنین برنامه هایی در افغانستان . بحث ها خیلی داغ و جدی به نطر میرسید. شاگردان همه از یک پتانسیل خوبی برای چنین بحث هایی برخوردار بودند. جدی حرف میزدند و کوشش میکردند تا با آوردن شواهد ودلایلّ٬ نظرات شان را تقویه نمایند. البته من هم چون از شاگردان برحال کلاس نبودم، پا از گلیم خویش دراز تر نموده و در اخیر چیزهایی گفتم که البته نمیدانم چه بود و چگونه بود. یادم رفته!!!

 

جای دوستان خالی٬ روزی را هم من و آقای صفری رفتیم تا بلندترین قله ی تپه های ادیلاید را فتح کنیم. البته نمیدانید چه ها که نکشیدیم!! یادش بخیر کوه های وطن را به یاد آدم می انداخت و بچگی های آن روز را. آنروز تقریباْ ده کیلومتر پیاده روی کردیم. آنهم از سر تپه تا به ته دره و برعکس.

 

یکی دیگر از این اتفاقات میمون در این مدت٬ دیدار دوستانی بود که تازه به جمع ما در استرالیا پیوسته بودند. اینها کسانی بودند که بعد از گرفتن ویزای دایمی، از کمپ مهاجرین واقع در جزیره کرسمس به ادیلاید آمده بودند. من هم تا جایی که وظیفه خود میدانستم ، آنها را در گوشه وکنار شهر به گردش بردم و جاهای دیدنی و مهم شهر را به آنها نشان دادم.

 

Me and Mr Akhlaqi

 

دیروز هم روز خاطره انگیزی بود. دوستان در حلقه ی در دری تصمیم گرفته بودند که دیروز را خارج از شهر در پارک ملی بلیر برویم. حدود ساعت ده و نیم صبح بود که شهر را به مقصد پارک ترک کردیم. بعد از نیم ساعتی رانندگی خود را در میان انبوهی از جنگل و درخت و سبزه ها یافتیم. آقای علوی که از همه عقب تر رانندگی میکرد یکباره در میان تپه ها و جنگلزار ها غیب اش زد. یعنی علوی ما را گم نکرده بود! هر چند تیلفونی همدیگر را آدرس میدادیم ولی نشد که نشد تا اینکه مجبور شدیم برگردیم به دروازه اصلی پارک. از آنجا همه دنبال علوی به راه افتادیم. او ما را به سوی بحری بیکران راهنمایی کرد. واووو  چه بحری! چه آب صافی! به هر صورت بعد از مدتی توقف در آنجا همه برگشتیم به مرکز اصلی و پایگاه را همانجا محکم نمودیم.

 

ساعت از دوازده ظهر گذشته بود و تا هنوز از آقای احمدی و چندی دیگری از دوستان خبری نبود. قرار اطلاعات واصله، موتر آقای احمدی دچار عوارض تخنیکی شده بود و لازم داشت تا مکانیک دستی بر صورت آن بکشد. به هر صورت تا رسیدن آقای احمدی بچه ها خیلی زیاد فعالیت کردند. فوتبال بازی کردند. جوک گفتند. ید الله هم که گل سرسبد جوک ها را نثار مجلس کرد و همه را خنداند. بعد از مدتی آقای احمدی هم از راه رسید. از همه بیشتر میدیدیم که آقای رحیم ابراهیمی بال بال میزند. او که تا آن لحظه از شدت گرسنگی رنگی به رخش نمانده بود با آمدن آقای احمدی دوباره صورت اش گل کرد. چون بنا بر این بود که تا نرسیدن آقای احمدی هر کس باید سنگ روی شکمش بگذارد و از غذا چیزی نگوید!!! قانون بود دیگه!

 

 

بعداْ همه با هم زیر سایبانی نشستیم و شروع نمودیم به صرف غذا. عکس هایی هم گرفتیم. مرغان گرسنه را هم نان لبنانی دادیم. به هر صورت روز خوبی بود..........

 

اکنون دقیقاْ نمیدانم کجا هستم. شاید در آسمان ایالت ویکتوریا باشم. هواپیما هنوز هم دارد با سرعت برق آسایی راهش را رو به جلو باز میکند. هوا دیگر روشن شده است. چند دقیقه ی میشود که با آفتاب هم چشم در چشمم.

 

دوباره به پایین مینگرم. ابرهای پیچیده در دره های سرسبز حکایتی دیگری دارد از طبیعت زیبا و فرحبخش این سرزمین عجایب. حس میکنم راه زیادی نمانده است. دارم به سیدنی نزدیک میشوم. به شهر شور و شعف و تحرک.

 

آری اکنون چهره شهر پیداست. آسمانخراشها را میبینم که سر به آسمان کشیده اند. 

 

هواپیما منتظر فرصتی است تا به زمین بنشیند. من هم باید کم کم وسایلم را جمع کنم. دیوان شمس را که امروز همسفرم بود٬ از صندلی بردارم و بگذارم داخل کیفم. آه تا یادم نرفته شما دوستان خوبم را با شعری از همین دیوان تنها بگذارم.


ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر
پسته لعل برگشا تا نشود گران شکر
ساقی روح چون تویی کشتی نوح چون تویی
تا که تهیست ساغرم خون چه پرست این جگر
طعنه زند مرا ز کین رو صنمی دگر گزین
در دو جهان یکی بگو کو صنمی کجا دگر
آن قلمی که نقش کرد چونک بدید نقش تو
گفت که​های گم شدم این ملکست یا بشر
جان و جهان چرا چنین عیب و ملامتم کنی
در دل من درآ ببین هر نفسی یکی حشر
عشق بگوید الصلا مایده دو صد بلا
خشک لبی و چشم تر مایده بین ز خشک و تر
چونک چشیدی این دو را جلوه شود بتی تو را
شهره یکی ستاره​ای بنده او دو صد قمر


خدا یار همه تان...

+ نوشته شده در Sat 18 Jul 2009ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط علی |