آنچه که گذشت!
مدتی است که چیزی ننوشته ام. یعنی شاید نتوانسته ام. در این مدت هر چند کوتاه حادثه های زیادی پشت سرهم آمدند. از به آب انداختن کتاب ها توسط مسولین گمرک ولایت نیمروز و معاملات سیاه و پشت پرده سیاسی در کشور گرفته تا شیوع انفلوانزای خوکی در جهان و ...
اما من تصمیم ندارم از اینها برای تان بگویم که همه شما از جزئیات آنها خوب آگاهید و میدانید. بلکه آمده ام تا برای تان و شاید هم برای خودم از قصه ی همیشگی ای بگویم که سالهاست خود سوژه آنیم. قهرمان آنیم. در آن عشق میورزیم، میرزمیم، شکست میخوریم و میمیریم. میخواهم برای تان از عشق و دوستی، ناباوری و شکست رشته سخن بگشایم.
خبر تکاندهنده ای بود!
خبری که که سالهای از خاطرات مرا نادیده انگاشت و نا باورانه همه آنها را از من گرفت. خبری که آرامش نسبی ی که داشتم را نیز از من ربود و مرا در ژرفنای بی تابی پرت نمود تا دیگر هرگز مرا یارای بر آمدن از آن نباشد.
مثل همیشه خبر از مرگ بود و خبر از رفتن. خبر از دست دادن و گم کردن و برنگشتن. اما اینبار محسوس تر ورنج آور تر. رفتنی که با آن حس کردم پاره های وجود من نیز از من میگریزند. رفتنی که دیگر رفتن من نیز بود...
شام دلگیری بود. همه جا تاریک و مبهم و متروک. مثل همیشه حس میکردم خبر ناگواری را انتظار میکشم. اما آنشب شاید دیگر اوج چنین انتظاری بود... با دوستم از احساس یک چنین حالتی میگفتم. او نیز نگران من بود و مرا به آرامش میخواند. اما نمیدانم چرا این روح سر کش و این احساس های عجیب دست از سر من بر نمیداشت...
حدود ساعت هفت شب بود وفتی زنگ تلفن ام به صدا در آمد. مادرم بود. در اولین لجظات یکه خوردم. نکند با من از خبری بگوید که مرا دیریست به خودش مشغول نگهداشته است. همان شبح. همان کابوس آمیخته در ذره ذره لحظات ام. آخر عادت بر این بود که من پیش از این که مادرم به من زنگ بزنند، به انها زنگ بزنم. صدای مادرم گرفته بود. گویی غم سنگینی را در امواج اش پنهان داشت.
-چه شده است مادر؟
مادرم مکثی کرد و با صدای بغض آلود اش گفت:
- میدانی که محمد جان امینی و خالق هردو زیر آب رفته اند؟
پاهایم داشت کم کم سست میشد. یکباره دوسال قبل به یادم آمد. چهره های هردو که داشت به سوی من لبخند میزدند. امینی را میدیدم که زیر سایه ی انگوری که در جلو ساختمان بود، ظرف میشوید. خالق را میدیدم که تازه از دانشگاه برگشته است و از تازه ترین موفقیت اش در امتحانات برای ما میگوید.
محمد جان امینی دوست دوران مکتب ام بود. در کابل هم برای مدتی با هم بودیم. او در دانشگاه کابل درس میخواند. در این اواخر شنیده بودم از رشته فزیک دانشکده سانیس فارغ شده است و قرار است از فرصتی که برایش پیش آمده استفاده نموده برای ادامه تحصیلات اش به هندوستان برود و ماستری اش را از آنجا بگیرد.

خالق هم دوست خوب من بود و از همه مهمتر اینکه پسر عمه ام بود. خالق پسر با احساسی بود. تا میتوانست لبخند اش را از کسی دریغ نمیکرد. او نیز سال گذشته از رشته دارالمعلمین سید جمال الدین افغانی سند فراغت بدست آورده بود. نمیدانم اخرین باری که باوی صحبت نمودم چه وقت بود اما آخرین پیامی را که در ایمیل آدرس ام گذاشته بود را به یاد دارم. برایم از خودش چیزهایی نوشته بود.

حدود دو هغته قبل بود که برای اولین بار از انجنیر نعیم کریمی برادر بزرگتر خالق شنیدم که محمد جان امینی و خالق هردو به قصد رسیدن به استرالیا، افغانستان را ترک کرده اند. پرسیدم فعلا کجا هستند؟ او گفت شنیده است که هردو تازه امروز مالیزیا را به قصد اندونیزیا ترک کرده اند.
این خبر از یک سو امیدی در دلم شعله ور نمود و از سویی هم از یک نابسامانی و درد و بی سرنوشتی حکایت هایی داشت. از این که میدیدم آنها می آیند و به جمع ما در اینجا میپیوندند، خرسند بودم. از سوی دیگر وقتی میدیدم که شرایط نابسامان حاکم در کشور بار دیگر جوانان ما را با آوارگی و مهاجرت دست به گریبان میکنند، رشته ی نازک امید در دلم پاره میشد و نگران میشدم.
به هر صورت در میان آنهمه نا امیدی که داشتم امیدی هم در دلم موج میزد. بعد از شنیدن این خبر هر از گاهی سری به وبسایت های خبری میزدم تا از آخرین اخبار در ارتباط به مهاجرین آگاه شوم و شاید هم از اولین کسانی باشم که از رسیدن دوستانم به آبهای استرالیا آگاه شوم...
نمیدانم چطور شد!
در یکی از وبسایت های خبری نوشته بودند "کشتی حامل افغانهای که میخواستند به صورت غیر قانونی به استرالیا وارد شوند در نزدیک ساحلی در اندونیزیا دچار سانحه شده است و تعدادی از مسافرین آن جانهای شان را از دست داده اند و از سرنوشت تعداد نامعلومی هم تا هنوز گزارشی در دست نیست". وقتی به تاریخ انتشار این مطلب دقت نمودم متوجه شدم که دقیق همان روزی بوده است که خالق و محمد جان از مالزی حرکت نموده بودند. این خبر کمی مرا نگران کرد. نکند کشتی آنها بوده باشد....
آری!
راست بود.
محمد جان امینی و خالق کریمی هردو در مقابله با امواج وحشی دریا تاب مقاومت را از دست دادند. هردو رفتند تا غم و درد یک مهاجر را، یک انسان را، یک افغان را چونان "گل سرخ دل افگار" با آب، با بحر بیکران در میان بگذارند که کسی در این سرزمین قصه های آنها را نشنید و درد و رنج آنها را نادیده انگاشت.
روح شان شاد و یاد وخاطره های شان تا ابد جاویدان باد.
چقدر شبیه همیم!
شبیه کابوس های کودکانه
شبیه لبخند های مان
که می افتد
میشکند.
کامیون های تشنه
ما را تا آخرین نفس مینوشند.
ما طعم شراب "وادی باروسا " میدهیم.
روزنه ی نیست
که از آن بتوان
بر زندگی لبخند زد...
لبخند...
کسی صدایت میزند.
نمیشنوی.
مرگ بر لبانت لبخند میزند.
|
خبر تازه!! مدتی بود که همه چشم انتظار راه اندازی وبسایت "دریچه" بودیم که خوشبختانه در اثر تلاشهای پیگیر دوستان، این وبسایت تازه به فعالیت هایش اش در راستای پیشبرد و معرفی فرهنگ و ادب اصیل ما آغاز نموده است. لذا همه شما دوستان را دعوت می نمایم تا از این وبسایت بازدید نموده و در غنامندی هرچه بیشتر فرهنگ مان، مارا یاری رسانید. آدرس: www.daricha.org |
روز جهانی زن
از سوی دیگر امروز هشتم مارچ، روز جهانی زن است و من این روز خجسته را بر همه زنان جهان و به ویژه زنان رنجدیده وطنم تبریک میگویم.
این شعر تقدیم به همه زنان ملتم:
ای آمده از گرمترین ساحل یک مهر.
هوش دار!
سونامی گمنامی
تنها جزیره روشنت را
می بلعد.
اینجا
رویا هایت را
در امتداد خیابان های شلوغ شهر
به تکه نانی حراج میکنند.
در طلوع یک خسوف،
در اوج یک طوفان:
عروسکی میشوی
در دست های گرسنه ی مرد همسایه.
پرومِته ی من!
پرواز کن،
در امتداد اشعه ی خورشید.
زمین محتاج آتش دیگری است.
زندگی دوباره را محتاجم
از کدامین فصل خوشبخت می آیی؟
آشنایی ات را محتاجم.
به چه مانند ت کنم؟
به تاکی در خیالم
که
خوشه خوشه مست میشود؟
یا
به لحظه ی
که باران، بی اختیار می رقصد ؟؟.
.
چشمان تو
یلدایی است
که حوریان
دلتنگی های مرا در ثانیه های آن
غسل تعمید میدهند.
شانه های کوهین ات
خط میکشد
بر سالهای فروریخته ی من.
آنگاهی که
آسمان را، کوه کوه
از بلندای " آسمایی"
سقوط میکردم.
پارچه پارچه میشدم.
از پلک های تو جاری میشوم.
پلک بزن
زندگی دوباره را محتاجم.
عطر باران

کاش جاده ها خاکی بودند
تا
میشد
عطر باران را
از گونه های زمین
دزدید!
خبر کوتاه!
متاسفانه خانم الهه سرور که در پروسه ستاره افغان شرکت کرده بود، دیشب از دوره رقابت ها حذف شد و در مقام هشتم دور چهارم ستاره افغان قرار گرفت. این هم یکی از اجراهای شان:
دوستان سلام.
امروز برای تان یک خبر خوش فرهنگی دارم. آن اینکه نشست های ادبی نقد و بررسی شعر در دری در شهر ادیلاید استرالیا تازه چندی است پا به دومین سال فعالیت اش گذاشته است. در این میان ما هم تصمیم گرفتیم تا این دست آورد خجسته را با جمع و جور کردن صورت وبلاگ موسسه در دری شاخه استرالیا، جشن بگیریم تا از یک طرف توانسته باشیم فعالیت های فرهنگی خودرا از این طریق با شما در میان بگذاریم و از طرفی هم نظرات سازنده تان را در قبال هر چه بهتر شدن کار های خود، جویا شویم.
پس، شما خوبان را دعوت میکنم که سری به این خانه بزنید و مهمان ما شوید.
آدرس خانه: موسسه فرهنگی درّ دری، شاخه استرالیای جنوبی
ارزوی عید!
عید گمشده در من؟
سالهاست
دیواره های خاکی ام را
دور میزنم.
حجرالاسود
دچار ترک خوردگی دستهای من اند.
جمرات
از شن های استخوانم فربه تر شده اند.
خوش به حالت هاجر!
از سراب تو
چشمه زمزم میجوشد.
و ما
چه سالها ست
اسیر کویر بی سرابی هستیم.
ای گمشده من!
ای عید!
کجای قربانگاه پنهانی؟
مگر نمیبینی اسماعیل های ما را
که هرروز
هزار بار قربانی میشوند؟
ای عید!
عید!
عید!
.........................
این کاج کهنسال

"این کاج کهنسال" عنوان همایش نکوداشت از شخصیت شاعر و ادیب معاصر کشور آقای استاد محمد ابراهیم زاده "ایما" بود که امشب سی ام ماه نوامبر سال دوهزار وهشت در مرکز نویسندگان استرالیای جنوبی راه اندازی شده بود. این همایش که به همت موسسه فرهنگی درٍّ دری شاخه استرالیای جنوبی و در راس آن جناب آقای نادر احمدی، برگزار شده بود در نوع خود یکی از بزرگترین و پرشکوه ترین مراسمی بود که این شهر تا به حال شاهد آن بوده است. در این محفل که حدودا سه ساعت به درازا کشید،به تعداد صد نفر از فرهنگیان و ادب دوستان افغانی و ایرانی شرکت نموده بودند. ناگفته نباید گذاشت که استاد ایما یکی از فرزانگان دنیای ادب پارسی دری و به ویژه ، شعر است. او در شهر هرات باستان به دنیا آمده و بعد از چند سال زندگی در شهر کابل ، راهی دیار غربت شده است. وی تا کنون چندین مجموعه شعر به چاپ رسانده است که هر کدام دنیایی خودش را دارد.
برنامه امشب شامل شعر خوانی شاعران جوان کشور، پخش فلم مستند از زندگی استاد ایما، سخن پردازی سخنوران در باره شخصیت استاد ایما، خوانش پیام های رسیده از ارگان های مختلف کشور، معرفی آثار استاد ایما ، اجرای موسیقی افغانی و اهدای هدایا به استاد ایما بود.
برنامه با اجرای سرود ملی افغانستان آغاز شد. بعدا آقای نادر احمدی به میهمانان خوش آمدید گفته و هدف از برگزاری این محفل را برای حاضرین تصریح نمود. وی درضمن سخنان اش از روند برگزاری این نوع محافل اظهار خرسندی نموده و بیان کرد که در آینده ، محافل بیشتری را به همکاری ادب دوستان برگزار خواهد نمود.
بعدا آقای اقبال حسین صفری که خود نیز یکی از شاعران جوان کشور میباشد، پیام رسیده از جانب استاد محمد جواد خاوری مدیر عامل موسسه فرهنگی در دری را قرائت نمود که به دنبال آن آقای سید رضا حسینی خاطره ی را که از سوی محمد کاظم کاظمی به برنامه رسیده بود، به خوانش گرفت. به دنبال آن، پیام رسیده از سفارت کبرای جمهوری اسلامی افغانستان در کانبرا توسط خانم شکیلا حیدری قرائت شد. سپس مجری برنامه ، خانم فرزانه نظری، اسم مرا صدا زد و از من خواست تا روی ستیژ رفته و شعرم را که در باره شخصیت استاد ایما سروده ام، برای حاضرین دکلمه نمایم.
نمونه شعر من:
ای "کاج پــیر" از چه تو تـــنها نشسته ای
شب زنده دار در شب یلــــدا نشـسته ای
تبــــــــــعید کرده اند ترا در جـــــنوب، آه !
دلتـنگ شام های "هریوا" نشسته ای....."
در ادامه، آقای یاسین نصرت، شاعر خوش ذوق ما روی ستیژ قرار گرقته و نوشته اش را که در ارتباط به آثار شعری استاد ایما بود، به خوانش گرفت. وی در ضمن سخنان اش در باره استاد ایما گفت: " استاد ایما همیشه با بیان انتقادی و طنز، مشکلات و تراژیدی های جامعه خود را از طریق نشرات مختلف بازگو کرده است. این بیانات انتقادی، از او یک چهره حقیقت بین و بازتاب دهنده رنج های مردم اش ترسیم نموده است." آقای نصرت همچنین مفهوم عشق در شعر های ایما را مهم دیده و افزود: " عشق در شعر ایما کیفیت خاص و عمر طولانی دارد. از این رو است که وقتی از عشق سخن میگوید، از ژرفای روح و جان خود بانگ بر می آورد."
فلم مستندی که از زندگی استاد ایما تهیه شده بود، بخش بعدی برنامه را به خود اختصاص داده بود. این فلم که حدودا سی دقیقه به درازا کشید، توسط آقای احمدی کارگردانی شده بود.
خانم زهرا حسینی شاعر خوش ذوق ما نفر بعدی بود که شعر اش را تحت عنوان "بخند ژکوند" به دکلمه نشست:
"لبخندت،
اندوه را از ژکوند
بر می چیند،
وقتی که
در تنها ترین سکوت یک شهر،
فراموش شده ترین نغمه هایت را
زمزمه می کنی!...... و چقدر زیبا
لرزه می افتد
بر اندام نور ،
وقتی که برای هزارمین بار
از گونه هایت
اجازه ورود می خواهند !"
در ادامه برنامه، هنر مند جوان و با استعدا ما آقای علی عالمی دست به تارهای دمبوره اش برده و دوبیتی های ناب استاد ایما را زمزمه نمود که روح تازه ای به مجلس بخشید.
نمونه ی از این دوبیتی ها اند:
"از اول بی وفا بودی نگارا
به عالم آشنا بودی نگارا
ندانسته فتادم من به دامت
جو گندم نما بودی نگارا "
در نیمه دوم برنامه، خانم راضیه علی مجری برنامه بود. خانم علی نیز یکی از شاعران جوان و سخت کوشی است که در سرودن شعر سپید دست بالای دارد. نیمه دوم برنامه با قرائت پیام واصله از سوی خانه ادبیات افغانستان در کابل توسط آقای عبدالرحیم ابراهیمی آغاز شد. در پی آن، شاعران جوان هر کدام به نوبه خود روی ستیژ رفته و اشعار زیبای شان را برای حاضرین به خوانش گرفتند. این شاعران به ترتیب عبارت بودند از: خانم ثریا حسینی، آقای حنیف رضوانی، خانم ریحانه اخی، اقبال حسین صفری، یدالله حیدری ،خانم نرگس حسینی، ، فاطمه علی ، آقای نادر احمدی ، مرتضی جعفری ، روح الله دانش ، فرزانه نظری ، آقای الیاس علوی و در آخر هم استاد ایما. اشعار بعضی از این شاعران را با هم میخوانیم:
ریحانه اخی:
دل نگرانم
دل نگران مادر
که تا زنده است
خواهد سوخت
برای فرزندش.
دل نگران،شقایق
وزنبق هایی که دارد می سوزد.
و نیلوفر که تا زندگی هست
با مرداب سر می کند.
و کشاورز برای گندمزارش،
وقتی هیچ بارانی نمی بارد.
می دانم
نیلوفر !
باید مثل خدا
صبور بود و مهربان،
تا زندگی هست
و نوشت
سوره ء صبر
و آیه ء ایمان را.
آقای اقبال صفری:
منم طرد شده
چون برگی
در کام اقیانوس
خونم را در مشت دارم.
سر می برد مرا باد
در این اقلیم سرد
مدام زندگی را می دزدم.
می ترسم
به گردابی برسم
که در آن نه این برگ
که هیچ کوهی تاب
مقاومت ندارد.
مبادا
قله های غرورم
درین اقیانوس
گم شود.
یا خوراک اژده هایی شوم
که از درونم سر بر می کشند
و من
هرگز
به سبزه های منتظر نرسم.
در آخرین لحظات برنامه، طنین غزل زیبایی به حنجره مسعود ابراهیم زاده هنر مند پر استعداد کشور ما که همنوا با نوای هارمونیه و طبله بود، فضای مجلس را عطر آگین نمود و عاشقان مست را به دیار خراباتیان کشاند.
بلآخره محفل با تقدیم هدایای به استاد ایما که توسط موسسه فرهنگی در دری تهیه شده بود، خاتمه یافت.
عکسهای از این برنامه:

آقای حنیف رضوانی

آقای سید نادر احمدی

آقای جاوید در حال خواندن متن تقدیر نامه

من (علی) در حال تشکر از استاد ایما

آقای علوی در حال تقدیم تقدیر نامه به آقای احمدی

علی عالمی در حال نواختن دمبوره

مسعود ابراهیم زاده

عکس دسته جمعی در ختم محفل
انتهای من
چقدر نفرین!
این منم
تکه بی رنگ افرینش
افتاده در کویر
"سهارا"
در دشت تابستان زده"
لیلی"
منم اتفاق مبهم یک درد،
یک نافرمانی،
یک گناه،
گناهی که هنوز به
طعم اش دچارم.
منم
نفرین شده مردابی .
می اندیشم
به ماهیی که دیگر نیست.
به امواجی که در من غرق میشوند.
دنبال جفت ام میگردم
دنبال تکه مرگ.
میدانم
سراب نیست.
کجا روم؟
کجای این سراسر درد آواره شوم؟
چگونه آواره شوم؟
که رفتن را
در فراز های هیچستانم فراموش
کرده ام.
چه انتهای مبهمی!
آسمان میگذرد
و من
نا باورانه
عبور جفتم را
از تکرار ابر ها احساس میکنم.
2 نوامبر 2008
ادیلاید
هجوم شبستان
درحلــــــــقه نگاه تو زندانی ام هنوز
درپشت پلکهای تو پنهانی ام هنوز
تا در بهار چینم از ان سیبهای سرخ
در باغ بازوان تو بارانی ام هـــــنوز
باید ز ماه روی تو هر گز به کس نگفت
در گیر ودار ننگ یک " افغانی ام " هنوز
تزئین ز برگ "چهل گیاه" است چشم تو
از از دحام درد تو می رانی ام هنوز
از من مپرس سوخته و زار ... از چیم؟
افتاده ام به دام تو میدانی ام هنوز
یخ میزند به رگ رگم این خسته روزگار
آری هوای سرد زمستانی ام هنوز
گمگشته در هجوم شبستان غربتم
آیا مرا به خانه تو میخوانی ام هنوز؟
۷/۱۰/۲۰۰۸ ادیلاید استرالیا
یادداشت:
"چهل گیاه" مخلوطی از برگهای کوفته شده نباتات است که در افغانستان از آن برای تسکین درد استفاده میشود.

