دو معترض
دو چماق به دست
ریخته اند در رگان متروکم.
ریخته اند
که به آتش بکشند
غرورم را،
که به سنگ زنند
سالهای همیشه سکوتم را .
همه خواب اند
شب،
خرناس میکشد در من .
میپیچم در تو
میپیچم در خود..
عجیب نیست
شبهای روانی ام را.
وقتی
راهی کشیده باشند
از "میدان تحریر"
از " فوکوشیما"
تا شبه جزیره ی چشمان تو .
+ نوشته شده در
Fri 8 Apr 2011ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط علی
|
یک شعر جدید
همه چیز از لبان تو آغاز میشود،
چون صاعقه که از بند بند دلم،
چون رعد که از نفسهایم.
نمیشود ساده گذشت از تو.
تو چشمهایت مکروهترین پدیده ی است
که من
دچار شده ام.
لبانت اما،
میوه ی ممنوعه ای
که ابلیس هم قانون فریب را از یاد برده است در آن.
غمی نیست،
عصه ای نیست،
دستی دور گردنم
دستی دور گردنت
از شانه های هم میگذریم
بی اختیارتر، وحشیانه تر.
تا اطلاع ثانوی،
بگذار زمان به تعلیق درآید.
+ نوشته شده در
Sat 26 Feb 2011ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط علی
|
وقتی ز مرگ آیینه دلگیر میشوی
هی روبرو نشسته و تصویر میشوی
بالا خودِ خدایی و بر من چو می رسی
یکدم به شکلِ سیل سرازیر می شوی
گاهی عقاب می شوی در آسمانِ دور
گاهی چه حکمتیست زمینگیر می شوی؟
من کودکی شده دل خود می زنم به خاک
در خاک هم بهانه و ...درگیر می شوی
تا می روم تمام شوم در غبار شهر
میبینمت و ... علتِ تاخیر می شوی
می بینمت و علت تاخیر ... ناگهان
در من حلول کرده و تکثیر می شوی
تب میکنم تمامیِ خورشید را ز ترس
چون در تنم دویده و تاثیر می شوی
تا مطمئن شوی که من از پا درآمدم
خود آخرین گلوله ی تقدیر می شوی
+ نوشته شده در
Sun 26 Sep 2010ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط علی
|
درگیر فصل های جنون است ،نیم من
دشنامی بر لبان قرون است، نیم من
"قرآن"، "شاهنامه" و "طاعون" ورق بزن
افتاده لای هر چه متون است، نیم من
اینجا اگر چه غرق شرابم چه فایده
وقتی اسیر دره ی خون است، نیم من
غم های من به یک نخ سیگار می رود
غم در دلش زقصه برون است، نیم من
هر لحظه صد هزار رقم می خورد زمین
مصداق هرچه "کن فیکون" است، نیم من
July, 2010
+ نوشته شده در
Sun 1 Aug 2010ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط علی
|
دوستان عزیز: میخواستم این سپید گونه را بعد از اینکه بیشتر روی آن کار کردم و قوی تر شد، اینجا بگذارم. اما نمیدانم چرا یکبار تصمیم گرفتم با همین وضع و ریختش بگذارم و بروم. به هر صورت: تقدیم همه ی تان
کبریت خواهم کشید.
کبریت خواهم کشید،
روی جام های شراب،
روی غوزه های کثیف تریاک
که خاصیت شان را از دست داده اند.
این روزها،
هیچ چیز
حریف عبور از مرزهای ناشناخته ی بدن تو نیست.
به اندازه ی کافی
مست خواهم شد در این سفر،
مست.
میترسم
بار غمهایت را
ای همسفر!
وقتی سنگینتر شود،
به شاخه ی بلند سیب بیاویزی
یا
به سقف تاریک یک اتاق.
میترسم.
میترسم.
فرود نخواهد آمد
لبخند
بر انحنای لبانی که هردم سیاه میشوند.
سیدنی/ می ۲۰۱۰
+ نوشته شده در
Sat 8 May 2010ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط علی
|
به عقربه های ساعت
نگاه میکنم.
مرگ پیهم ثانیه ها
فرتوت اش کرده است.
از شدت ترس
میلرزد تمام شب را و روز را.
میلرزد
میلرزد
میلرزد.
راز بزرگی است
پشت عقربه های ساعت.
تشنگی
بیداد میکند.
"مریم"
کوزه ی زهر را مینوشد
به جای آب.
گرسنگی نیز در کمین است.
"مریم"
باید
چهارده ساله گی اش را بفروشد
به چهارده مرد.
به چهارده قرص نان.
و تو
صدای به هم خوردن چادرت
دور میشود.
دور.
دور.
چند بار دیگر خواهد چرخید
عقربه های ساعت؟
+ نوشته شده در
Wed 17 Mar 2010ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط علی
|
+ نوشته شده در
Wed 3 Mar 2010ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط علی
|
گزارش از: علی عظیمی
ز شعر دلکش حافظ کسی بـُوَد آگاه که لطفِ طبع و سخن گفتن دری داند
ادبیات و مهاجرت، دو کلمه و مفهوم آشنا و مأنوسی اند که در چند دهه ی اخیر چه در داخل و چه در خارج از کشور ورد زبان همه ی ادیبان و فرهنگیان جامعه ی افغانستانی شده است. هر چند بنیاد های اقتصادی ، سیاسی و اجتماعی جامعه ی ما در جریان سالهای جنگ و نا بسامانی دستخوش هزاران تحول منفی و ویرانگر شد، اما خوشبختانه در این میان آدم های فهیم و نیکخواهی بودند که نخواستند ادبیات و فرهنگ کشور نیز دچار یک چنین تحول واپس گرایانه و قهقرایی شود. این گروه اجتماعی که اغلب در کشور های همسایه میزیستند کمر همت بستند و نه تنها ادبیات کشور شان را از لبه ی پرتگاه نجات دادند که آن را به مرحله ای از رشد، زیبایی و تکامل رساندند. ادامه در وبلاگ موسسه ی فرهنگی در دری شاخه ی استرالیا
+ نوشته شده در
Thu 4 Feb 2010ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط علی
|
دوستان عزیز سلام .
آنچه در زیر میخوانید نامه ی است که عنوانی آقای داکتر حامد صابری سردبیر محترم ماهنامه ی آرمان که در شهر ملبورن استرالیا نشر میشود، نوشته بودم. این مطلب همراه باپاره ای از جوابیه ی که از طرف ;آقای حامد صابری نگاشته شده در شماره قبلی مجله ی آرمان به نشر رسیده است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
Wed 20 Jan 2010ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط علی
|
امروز روز عاشورا بود. سالروز درهم شکستن بند انحصار، قدرت طلبی و استبداد. امام حسین امروز قهرمان این داستان همیشه جاوید است. او امروز آگاهانه و محکم به همه ی آنچه که هویت و کرامت انسانی را زیر سوال میبرد، "نه" میگوید. او میرود تا سرمشق و الگویی شود برای همه ی آزادگان و آزادی خواهان تاریخ بشریت.
امسال نیز همچون سالهای دیگر شهر سیدنی از حضور حماسه ی عاشورا بی نصیب نمانده بود. مردم، امروز را در "مرکز ارشاد" گردهم آمده بودند تا ادای احترام کنند به پایمردی و فداکاری پیشوایان راستین شان: حسین، زینب و دیگر فدائیان راه آزادی انسان.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
Sun 27 Dec 2009ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط علی
|