دیدار یاران
ساعت هفت صبح است. هواپیما تازه اوج گرفته است و دارد دل ابرها و بادهای زمستانی را می دَرَد. به پایین نگاهی می کنم. چیزی مشخصی به چشم نمیخورد. شهر تاریک است و فقط چراغهای خیابانها و ساختمانها را میبینم که از شهر ادیلاید چیزی شبیه به آسمانی ساخته است پر از ستاره های ریز و درشت. گاهی چیده در کنار هم با نظم و ردیف زیبایی.
.
سخن اینجاست که میخواهم دوباره برگردم به شهر سیدنی. قرار است سر از این هفته درسهای دانشگاه آغاز شود و من باید دوباره همان مسیر خانه تا دانشکاه را تا پنج ماه دیگر بطور منظم بیایم و بروم.
طی این سه هفته ی که در شهر ادیلاید بودم، به راحتی میتوانم ادعا کنم که از بهترین روزهای من در این دو سال اقامت در استرالیا بود. در این مدت هرچند کوتاه، اتفاقات زیادی افتاد که همه اش شخصا برای خودم بس زیبا و به یاد ماندنی بود. دیدن دوباره اعضای فامیل و دوستان دور و نزدیک و آشنایی با دوستان جدید خیلی خوشایند بود و مبارک.
در اولین روزهای اقامتم در ادیلاید قرار شد خانم پاکرو را ملاقات نمایم. خانم پاکرو سال قبل معلم زبان فارسی ام بود. او معلمی آگاه و با تجربه و خوش برخوردی است. او منحیث یک معلم همیشه میخواهد که شاگردان اش سهم فعالی در برون رفت جامعه از نابسامانی ها و دربدری های داشته باشند. لذا او میکوشد که با نمایش فلم های مستند و طرح مسایل روز در کلاس، شاگردانش را متوجه این نابسامانیهای روز افزون در جوامعی چون افغانستان و ایران کنند.
از قضا آنروز در کلاس برنامه از این قرار بود تا همه باهم فیلم مستندی را در باره ستاره افغان که قبلا هم در تلویزیون اس بی اس نمایش داده شده بود، ببینیم. دیدن این فلم زمینه ساز خوبی شد برای بحث و مناظره بین شاگردان در ارتباط به برگزاری چنین برنامه هایی در افغانستان . بحث ها خیلی داغ و جدی به نطر میرسید. شاگردان همه از یک پتانسیل خوبی برای چنین بحث هایی برخوردار بودند. جدی حرف میزدند و کوشش میکردند تا با آوردن شواهد ودلایلّ٬ نظرات شان را تقویه نمایند. البته من هم چون از شاگردان برحال کلاس نبودم، پا از گلیم خویش دراز تر نموده و در اخیر چیزهایی گفتم که البته نمیدانم چه بود و چگونه بود. یادم رفته!!!
جای دوستان خالی٬ روزی را هم من و آقای صفری رفتیم تا بلندترین قله ی تپه های ادیلاید را فتح کنیم. البته نمیدانید چه ها که نکشیدیم!! یادش بخیر کوه های وطن را به یاد آدم می انداخت و بچگی های آن روز را. آنروز تقریباْ ده کیلومتر پیاده روی کردیم. آنهم از سر تپه تا به ته دره و برعکس.
یکی دیگر از این اتفاقات میمون در این مدت٬ دیدار دوستانی بود که تازه به جمع ما در استرالیا پیوسته بودند. اینها کسانی بودند که بعد از گرفتن ویزای دایمی، از کمپ مهاجرین واقع در جزیره کرسمس به ادیلاید آمده بودند. من هم تا جایی که وظیفه خود میدانستم ، آنها را در گوشه وکنار شهر به گردش بردم و جاهای دیدنی و مهم شهر را به آنها نشان دادم.

دیروز هم روز خاطره انگیزی بود. دوستان در حلقه ی در دری تصمیم گرفته بودند که دیروز را خارج از شهر در پارک ملی بلیر برویم. حدود ساعت ده و نیم صبح بود که شهر را به مقصد پارک ترک کردیم. بعد از نیم ساعتی رانندگی خود را در میان انبوهی از جنگل و درخت و سبزه ها یافتیم. آقای علوی که از همه عقب تر رانندگی میکرد یکباره در میان تپه ها و جنگلزار ها غیب اش زد. یعنی علوی ما را گم نکرده بود! هر چند تیلفونی همدیگر را آدرس میدادیم ولی نشد که نشد تا اینکه مجبور شدیم برگردیم به دروازه اصلی پارک. از آنجا همه دنبال علوی به راه افتادیم. او ما را به سوی بحری بیکران راهنمایی کرد. واووو چه بحری! چه آب صافی! به هر صورت بعد از مدتی توقف در آنجا همه برگشتیم به مرکز اصلی و پایگاه را همانجا محکم نمودیم.
ساعت از دوازده ظهر گذشته بود و تا هنوز از آقای احمدی و چندی دیگری از دوستان خبری نبود. قرار اطلاعات واصله، موتر آقای احمدی دچار عوارض تخنیکی شده بود و لازم داشت تا مکانیک دستی بر صورت آن بکشد. به هر صورت تا رسیدن آقای احمدی بچه ها خیلی زیاد فعالیت کردند. فوتبال بازی کردند. جوک گفتند. ید الله هم که گل سرسبد جوک ها را نثار مجلس کرد و همه را خنداند. بعد از مدتی آقای احمدی هم از راه رسید. از همه بیشتر میدیدیم که آقای رحیم ابراهیمی بال بال میزند. او که تا آن لحظه از شدت گرسنگی رنگی به رخش نمانده بود با آمدن آقای احمدی دوباره صورت اش گل کرد. چون بنا بر این بود که تا نرسیدن آقای احمدی هر کس باید سنگ روی شکمش بگذارد و از غذا چیزی نگوید!!! قانون بود دیگه!

بعداْ همه با هم زیر سایبانی نشستیم و شروع نمودیم به صرف غذا. عکس هایی هم گرفتیم. مرغان گرسنه را هم نان لبنانی دادیم. به هر صورت روز خوبی بود..........
اکنون دقیقاْ نمیدانم کجا هستم. شاید در آسمان ایالت ویکتوریا باشم. هواپیما هنوز هم دارد با سرعت برق آسایی راهش را رو به جلو باز میکند. هوا دیگر روشن شده است. چند دقیقه ی میشود که با آفتاب هم چشم در چشمم.
دوباره به پایین مینگرم. ابرهای پیچیده در دره های سرسبز حکایتی دیگری دارد از طبیعت زیبا و فرحبخش این سرزمین عجایب. حس میکنم راه زیادی نمانده است. دارم به سیدنی نزدیک میشوم. به شهر شور و شعف و تحرک.
آری اکنون چهره شهر پیداست. آسمانخراشها را میبینم که سر به آسمان کشیده اند.
هواپیما منتظر فرصتی است تا به زمین بنشیند. من هم باید کم کم وسایلم را جمع کنم. دیوان شمس را که امروز همسفرم بود٬ از صندلی بردارم و بگذارم داخل کیفم. آه تا یادم نرفته شما دوستان خوبم را با شعری از همین دیوان تنها بگذارم.
ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر
پسته لعل برگشا تا نشود گران شکر
ساقی روح چون تویی کشتی نوح چون تویی
تا که تهیست ساغرم خون چه پرست این جگر
طعنه زند مرا ز کین رو صنمی دگر گزین
در دو جهان یکی بگو کو صنمی کجا دگر
آن قلمی که نقش کرد چونک بدید نقش تو
گفت کههای گم شدم این ملکست یا بشر
جان و جهان چرا چنین عیب و ملامتم کنی
در دل من درآ ببین هر نفسی یکی حشر
عشق بگوید الصلا مایده دو صد بلا
خشک لبی و چشم تر مایده بین ز خشک و تر
چونک چشیدی این دو را جلوه شود بتی تو را
شهره یکی ستارهای بنده او دو صد قمر
خدا یار همه تان...
Raising My Voice
از دوستانم در شهر سیدنی شنیده بودم که ملالی جویا عضو به تعلیق در آمده پارلمان افغانستان در استرالیا آمده و قرار است که طی مراسم های در شهر های بزرگ استرالیا کتابش را که تازه به بازار آمده است به علاقمندان معرفی نماید و در عین حال با مردم هم سخنانی داشته باشد در ارتباط به وضعیت اجتماعی سیاسی مردم و به ویژه زنان در افغانستان.
از این که برای سپری نمودن تعطیلات زمستانی ام مدتی میشود از سیدنی به ادیلاید آمده ام، نتوانستم در برنامه ی که در شهر سیدنی تدارک دیده شده بود، شرکت نمایم. هر چند توسط دوستان به صورت مفصل از جریان برنامه آگاه شدم.
دیروز بود که در کارگاه نویسندگی از دوستانم شنیدم که قرار است خانم جویا به زودی برنامه هایی در شهر ادیلاید هم داشته باشد. از شنیدن این خبر خوش شدم. حد اقل میتوانستم خانم جویا را از نزدیک دیده و با آراء و افکار شان بیشتر آشنا شوم.
حدود ساعت یازده قبل از ظهر بود که من و دوستم آقای صفری، خانم جویا را در محفلی که توسط گروه "ساوا" در کتابخانه عمومی "گود وود" واقع در ضلع جنوبی شهر برگزار شده بود,ملاقات نمودیم (جای آقای علوی خالی). این محفل به منظور معرفی کتاب جدید خانم جویا راه اندازی شده بود. این کتاب به زبان انکلیسی نوشته شده است و عنوان آن "Raising My Voice" میباشد.

در این محفل تعداد ی از فرهنگیان و فعالین حقوق زنان شرکت نموده بودند. مهمتر از همه حضور چشمگیر زنان افغانستانی در این میان قابل یاد دهانی است.
برنامه آغاز شد. گرداننده بعد از معرفی مختصر خانم جویا، ادامه برنامه را به خود جویا واگذار کرد. جویا آرام و شمرده حرف میزد. لهجه ی انگلیسی کمی متفاوت اش نمیتوانست مانع از گیرایی و عمق بیان اش شود. او مثل همیشه از وطن اش آغاز کرد. از زنان وطنش. از دختران وطنش و از سرنوشت آنها. او یادی کرد از نادیا انجمن شاعری که دیگر نیست. او از دیوار های زخمی وطنش ؛ از آوارگیها، از مراسم های عروسی ی که با فروریختن بمب ها تجلیل شدند، از فسفر های ریخته شده بر هموطنان اش، از... از خودش و از رنجهایش گفت.

او هرچند خونسرد به نظر میرسید، اما خیلی جدی حرف میزد و صحبتهایش مبیین و حکایت گر یک قرن درد و رنج و آوارگی و شکست بود. در سخنان جویا غم مبهمی نهفته بود که سایه اش محفل را به سکوت مبهم تری دعوت میکرد.
در ادامه, خانم جویا حضور قوای خارجی در افغانستان و مو جودیت و به قدرت رسیدن دوباره طالبان و جنگسالاران را از عوامل اصلی دخیل در نارسایی های روز افزون در افغانستان دانست. او در ضمن سخنان اش اشاره به فرماندهان سابق جهادی و تعدادی از اعضای طالبان که در دولت فعلی سهم دارند گفت که امروزه همان کسانی که دیروز از ناقضان اصلی حقوق بشر بودند، در چوکی های دولتی فرمان میرانند گو اینکه اینها هرگز جرمی را مرتکب نشده اند. خانم جویا همچنین از حضور قوای خارجی در کشور انتقاد نموده و خواهان خروج فوری آنها از کشور شد. به ویژه او دولت استرالیا را متهم نمود که در این راه پالیسی ویرانگر امریکا در افغانستان را بدون در نظرداشت نتایج و پیامد های ناگوار آن در منطقه دنبال میکنند. خانم جویا خطاب به حاضرین بارها تکرار نمود که ما هیچگاهی نمیتوانیم با زور بمب و تفنگ و خونریزی به راه حل دایمی در افغانستان برسیم. جنگ همیشه وقت جنگ است و ما هیچگاهی نمیتوانیم جنگی داشته باشیم که بتوان آنرا جنگ خوب به شمار آورد. خانم جویا گفت که خروج نیروهای خارجی از افغانستان باعث فروکش نمودن حساسیت های روز افزون مردم عادی در قبال آنها شده که این خود تاثیرات قابل ملاحظه ای بر کند نمودن روند طالیبانیزه شدن افغانستان خواهد داشت.
خانم جویا در جواب سوال یکی از حاضرین مبنی بر اینکه اگر نیروهای خارجی از افغانستان بیرون بروند، چه ضمانتی وجود دارد که همین امنیت نسبی در کشور نیز ازمیان نخواهد رفت، گفت که او راهکارها و پالیسی های مشخصی در این زمینه دارد که در صورت عملی شدن میتوانند مناسب ترین گزینه ها در یک چنین شرایطی باشد. از جمله ی این گزینه ها میتوان به تقویت نهاد های دمکرات و مستقل در افغانستان اشاره نمود. او گفت که در کشور نهاد هایی هستند که به جرایم جنگی و نقض حقوق بشر متهم نیستند و میتوانند با اتکاء بر آرای مردم عادی، اداره کشور را برعهده بگیرند.
خانم جویا نظام حکومت سکولار را تنها راه رسیدن افغانستان به مزایا و ارزشهای دمکراسی دانست و گفت که هرچند این مقوله در ذهن مردم عادی ما ناآشنا و نا مانوس به نظر میرسد ولی او معتقد بود که ما میتوانیم با دادن آگاهی های لازم به مردم و تعریف دقیق این نظام، از روی همه ابهامات و بدفهمی ها پرده برداریم.
در اخیر، خانم جویا با خط خودش یادگارهایی در پشت کتابهای که حاضرین خریداری نموده بودند، نوشتند.


