تبليغاتX
.

انتهای من

چقدر نفرین!


این منم

تکه بی رنگ افرینش

افتاده در کویر "سهارا"

در دشت تابستان زده" لیلی"

منم اتفاق مبهم یک درد،

یک نافرمانی،

یک گناه،

  گناهی که هنوز به طعم اش دچارم.

 

منم

 نفرین شده مردابی .

می اندیشم

به ماهیی که دیگر نیست.

به امواجی که در من غرق میشوند.

 

دنبال جفت ام میگردم

 دنبال تکه مرگ.

 میدانم

 سراب نیست.

 

کجا روم؟

کجای این سراسر درد آواره شوم؟

چگونه آواره شوم؟

که رفتن را

در فراز های هیچستانم فراموش کرده ام.

 

 

 چه انتهای مبهمی!

آسمان میگذرد

و من

نا باورانه

عبور جفتم را

از تکرار ابر ها احساس میکنم.

 

2 نوامبر 2008

ادیلاید

+ نوشته شده در Mon 17 Nov 2008ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط علی |