ارزوی عید!
عید گمشده در من؟
سالهاست
دیواره های خاکی ام را
دور میزنم.
حجرالاسود
دچار ترک خوردگی دستهای من اند.
جمرات
از شن های استخوانم فربه تر شده اند.
خوش به حالت هاجر!
از سراب تو
چشمه زمزم میجوشد.
و ما
چه سالها ست
اسیر کویر بی سرابی هستیم.
ای گمشده من!
ای عید!
کجای قربانگاه پنهانی؟
مگر نمیبینی اسماعیل های ما را
که هرروز
هزار بار قربانی میشوند؟
ای عید!
عید!
عید!
.........................


