تبليغاتX
.

زندگی دوباره را محتاجم

چه سبز و سر بزیر!

از کدامین فصل خوشبخت  می آیی؟

 

آشنایی ات را محتاجم.

 

به چه مانند ت کنم؟

به  تاکی در خیالم

که

 خوشه خوشه مست میشود؟

یا

 به لحظه ی

 که باران، بی اختیار می رقصد ؟؟.

.

چشمان تو

 یلدایی است

که حوریان

         دلتنگی های مرا در ثانیه های آن

          غسل تعمید میدهند.

 

شانه های کوهین ات

خط میکشد

بر سالهای فروریخته ی  من.

آنگاهی که

آسمان را، کوه کوه

از بلندای " آسمایی"

سقوط میکردم.

پارچه پارچه میشدم.

 

از پلک های تو جاری میشوم.

پلک بزن

زندگی دوباره را  محتاجم.

 

+ نوشته شده در Sat 7 Feb 2009ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط علی |